پارت سوم :

سیاوش خوب میدانست دخترک چیزی را از او پنهان میکند، با این حال چوبدستی بلندش را پشت گردنش گذاشت و در حالی که به سمت آبادی میرفت گفت:
_ هوا داره تاریک میشه. تا نزدیکی آبادی میرسونمت.
نفس در سینه دختر حبس شد و دست هایش در چین های دامنش چنگ شدند. وحشت از صورت پر ریش و پشم مرد چوپان و یا شاید موهای ژولیده او، از سرتا پایش میبارید! به سمت آبادی به راه افتاد و با صدایی لرزان گفت:
_ راهی نیست خودم....
اما پیش از آنکه بتواند کالمش را کامل کند چوبدستی چوپان راهش را سد کرد و پس از آن صدایش به گوش رسید:
_صبرکن... نگفتی دختر کی هستی؟
نگاه متعجب دخترک بار دیگر بی اختیار چشم های خوشرنگ چوپان را هدف گرفت؛ جدای از چهره پر هیبت و ترسناک مرد، آن چشم های کهربایی کششی عجیب برایش داشتند! آنقدر زیاد که همچون گردابی فریبنده بی اختیار نگاهش را به سمت خود میکشیدند!
اما تمام این ها فقط چند ثانیه طول کشید و شرم و حیا بار دیگر زبان دخترک را بست و همچون نیرویی عظیم و مقدس قدم هایش را به حرکت واداشت.
سیاوش با دلی لرزان همچون مردی مسخ شده به دنبالش به راه افتاد و با بیچارگی فریاد زد:
_حداقل بگو اسمت چیه؟
قدم های لرزان دخترک همزمان با بیشتر شدن وحشتش سرعت گرفت و با اضطراب از شیب تپه پایین دوید.
سیاوش بی خبر از خطر اعمال غیر ارادی که مستقیما از قلبش نشات میگرفت به دنبالش دوید و درست زمانی که پای دختر پیچ خورد و سکندری خوران به سمت پایین سقوط کرد، به پیراهنش چنگ زد! پروردگارا این نازدانه با این لباس های مندرس اینجا چه میکرد؟!
دختر بیچاره جایی بین زمین و آسمان آویزان مانده بود و صدای جیغش هنوز در کوه تکرار میشد.
سیاوش نفس نفس زنان او را به عقب کشید و روی زمین انداخت. خودش هم کنارش نشست و با عتاب گفت:
_میخوای خودتو بکشی دختر؟ مگه من چی گفتم که اینطور خوف کردی؟
دخترک دستی به مچ پای دردناکش کشید و با صدایی مملو از شرم گفت:
_می... میخوام برم آبادی.
بلافاصله سیاوش از جا بلند شد و گفت:
_باشه. بلندشو بریم.
نگاه وحشت زده دختر به سرعت به سمتش چرخید و با عجله گفت:
_خودم میرم.
سیاوش کلافه پوفی کشید و سر چوبدستی اش را به سمت او گرفت، سپس گفت:
_باشه. بیا این چوبدستی رو بگیر. با این راحت تر میتونی بری.
دخترک سر چوبدستی را گرفت؛ اما زمانی که خواست به راه بیفتد چوپان سر دیگر چوبدستی را رها نکرد. دختر با نگاهی پر سوال به او نگاه کرد و سیاوش با ابرویی بالا داده و لحنی مملو از ذکاوت گفت:
_اسمت رو نگفتی.
سر دخترک محجوبانه به زیر کشیده شد و به سرعت نام "پریزاد " را بر زبان آورد.
چوبدستی بی اختیار از دست چوپان رها شد و نگاهش در پی پریزاده ای که همچون خواب و خیال از راه رسیده بود و حالا همچون رویایی نا تمام از او دور میشد دوید.
این اولین بار در عمرش بود که اینگونه شیدای دختری میشد. پریزاده ای با لباس های کهنه که از ناشی گری هایش در هنگام پایین رفتن از کوه، واضح بود که تا به حال از هیچ بلندی بالا یا پایین نرفته!

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۹۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • برکه

    1

    یکی اینجا دل و داده یکی دیگ برده

    ۱ سال پیش
  • هستی

    1

    ممنون و سپاس نویسنده جان معلوم رومان قشنگی من خوشم اومد،❤️❤️

    ۱ سال پیش
  • نارسیس زد ای آر | نویسنده رمان

    خوشحالم که با دنیای من همراه شدید🌸

    ۱ سال پیش
  • زهرا

    1

    دوست دارم بدونم چرا پریزاد نزاشت چوپان اورا به ابادی برسونه

    ۱ سال پیش
  • نارسیس زد ای آر | نویسنده رمان

    به چند دلیل: اول وحشت پریزاد از چوپان به عنوان مرد غریبه ای که برای اولین بار میدیدش. دوم ترس برملا شدن هویتش به عنوان نوه خان. سوم ترس از حرف و حدیث هایی که ممکن بود با این کار پشت سرش زده بشه. چهارم ترس از اینکه دایه یا پسر عمو هاش متوجه غیبتش از عمارت بشن و به واسطه همراهی با چوپان نتونه پنها

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    1

    دل می رود ز دستم....

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️